محمد خزائلى

283

شرح بوستان ( فارسى )

جوان ديدم از گردش دهر ، پير * خدنگش كمان ، ارغوانش زرير ( 1 ) چو كوه سپيدش سر از برف موى ، * دوان ( 2 ) آبش از برف پيرى به روى فلك دست قوت برو يافته * سردست ( 3 ) مرديش برتافته به در كرده گيتى غرور از سرش ، * سر ناتوانى به زانو برش به دو گفتم : اى سرور شيرگير ، * چه فرسوده كردت چو روباه پير ؟ بخنديد : كز روز جنگ تتر ( 4 ) ، * به در كردم آن جنگجويى ز سر زمين ديدم از نيزه چون نيستان ، * گرفته علمها چو آتش در آن برانگيختم گرد هيجا چو ( 5 ) دود * چو دولت نباشد ، تهور چه سود ؟ من آنم كه چون حمله آوردمى ، * به رمح ( 6 ) از كف انگشترى بردمى ولى چون نكرد اخترم ياورى ، * گرفتند گردم چو انگشترى غنيمت شمردم طريق گريز ، * كه نادان كند با قضا پنجه تيز چه يارى كند مغفر ( 7 ) و جوشنم ؟ * چو يارى نكرد اختر روشنم كليد ظفر چون نباشد به دست ، * به بازو در فتح نتوان شكست . . . . . . . . . .